نامه چهارم

امروز  (چهارشنبه هفته پیش) ساعت دو و نیم بعد از ناهار ناگهان رعد و برق وحشتناکی زد و باران تند استوایی آمد.

داداشم تو راه خانه بود. او زیر یک آلاچیق نشسته بود تا باران قطع شود، بلکه بیشتر شد. او تصمیم گرفت تمام راه را بدود و همین کار را کرد. وقتی به در خانه رسید و زنگ زد، مامانم گفت صبر کن من الان در را باز می کنم و دوربین را برداشت و در را باز کرد و یک عکس از داداشم گرفت به عنوان موش آب کشیده. موبایل و ساعت داداشم خراب شده بود. کتابهایش خیس شده بود.

من از رعد و برق خیلی می ترسیدم و پیوسته بغل مامان و عمه ام بودم.

دو ساعت همینطور باران شدیدی می آمد و رعد و برق می زد. و بعد قطع شد. اما همه جا خیس شده بود. این باران استوایی برای من خیلی جالب بود.

قربانت - نگار

/ 3 نظر / 14 بازدید
پروین پاکزادمنش

نگار جان سلام مطالبی که برای پدرت می نویسی خیلی جالب است. باز هم ادامه بده

سعید نوری نشاط

سلام نگارم عزیزم. منتظر نامه بعدی شما هستم. پدرت - سعید

هستی

مرسی نگارجونی مطالبت عالیههههه